تبليغاتX
گلدون
امروز روز سیاهی ست

سرد تر و پوچ تر

از روز های رفته

امروز روز یست که در آن زاده شدم

روز آغاز هیچ

در اطاقک متروک زندگیم

اطاقکی از

تار عنکبوت آرزوهای نابود شده

من رو به آینه ام ...

آینه ای که در آن یک غریبه نشسته

تنها مهمان این ضیافت شوم

تسلیت بگویید

تسلیت بگویید

امروز روز میلاد من است

بیستمین سال خاموشی !

شمع آرزوهایم خاموش

بر روی کیک کپک زده ء میلادم

کودکی ام در میان دستانی سیاه

نابود شد

تمام آن حقیقت های که یاد دادند

دروغ بود

جواب خوبی  بدی بود

تسلیت بگوید

تسلیت بگوید

امروز روز میلاد من است

شمع آرزوهایم خاموش

بر روی کیک کپک زده ء میلادم

امروز روز سیا هی ست

روز آغاز هیچ

روز آغاز اسارت

در اطاقک

لحظه هایی که رفتند...

عمرم را ساختند...

عمری سرد متروک و بی معنا

...عمری تلاش پوچ برای بقا

زندگیم همین بود؟

تنها نفس کشیدن را می دانم از معنی زندگی

نفس های که در آتش حسرت ها. چرا ها می سوزند

غریبه در آینه

می خندد..او را نمی شناسم

صدایش تمام وجودم را تسخیر می کند

آینه را می کشم..

تا غریبه نابود شود

آینه تنها ترک بر می دارد

غریبه های جدیدی زاده می شوند

آنها را نمی شناسم

خنده ها چندین برابر می شوند...

در هر لحظه آرزوی مرگ زاده می شود

لحظه مرگ چه زیباست

تبریک به گویید وقتی مردم

برای مرگ این

عروسک خیمه شب بازی

گریه حرام است

بخندید

که مرگ رهایی این عروسک است از بازیچه بودن

تسلیت بگویید امروز روز میلاد من است....

روز آغاز هیچ....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:22  توسط روحی  | 

«قل‌اللهم ملك‌الملك توتی الملك من تشاء و تضع‌الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدك‌الخیر انك علی كل شی قدیر»
«بگو ای پیغمبر (ص) بار خدایا ای مالك ملك هستی تو هر كه را كه خواهی عزت ملك و سلطنت بخشی و از هر كه خواهی بگیری و به هر كه خواهی عزت و اقتدار بخشی و هر كه را خواهی خوار گردانی هر خیر و نیكوئی به دست تو است و تنها تو بر هر چیز توانایی»
سوره مباركه آل عمران _ آیه 26

4660_91339520868_676755868_2067107_4238930_n.jpg

عاقبت هممون به خیر بشه انشاالله
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:21  توسط روحی  | 

آقای رییس جمهور!
بعد از دیدن مناظره امشبتان با آقای موسوی خوشحال شدم که انتخابم شما نبودید و نخواهید بود!
می گفتند مهندس موسوی با یک تیم کارشناسی مشغول تمرین برای مناظره با شماست اما آنچه من دیدم تلاش تیم شما در آماده شدن برای مناظره امشب بود.
مهندس موسوی بیش ازآن که سیاستمدار باشد، فرهنگی است و طبیعی بود که نتواند مثل شما با تحکم و تحقیر صحبت کند اما اگر جز آن بود من تعجب می کردم، چرا که آدمهایی از جنس او برای این گونه حرف زدن ساخته نشده اند.

آقای رییس جمهور!
وقتی گوشه لبهایتان به نشانه تحقیر تمام آنچه پیش از شما در این کشور انجام شده، پایین می رفت و پره های بینی تان می لرزید و بی پروا صحبت می کردید، آیا یک لحظه فکر نکردید اگر کسانی مثل هاشمی رفسنجانی برای به ثمر رسیدن این انقلاب، زندان و شکنجه را تحمل نمی کردند، امروز اصلا رییس جمهوری مثل احمدی نژاد وجود نداشت تا بخواهد در مناظره با شخصیتی آرام وموقر مثل موسوی که او هم گوشه ای از تاریخ این انقلاب است، شرکت کند و چون پرونده ای علیه خودش ندارد بخواهد تمام وقت برنامه را صرف متهم کردن حامیان ایشان کند و هیجان زده، عکس همسر او را بیرون بکشد که متهم است به این که زیادی استعداد داشته!؟
شما که از موسوی می خواهید سخنانش در مورد اطرافیانتان را در دیوان عدالت کشوری مطرح کند، چرا خودتان به عنوان رییس جمهور، این همه زمین خوار و رانت خواری را که ادعا کردید، به دادگاه نکشاندید؟ چرا این حرف ها را برای مناظره انتخاباتی نگه داشتید و تا وقتی قدرت داشتید ازآن برای کوتاه کردن دست این افراد از بیت المال استفاده نکردید؟

آقای رییس جمهور!
من هم از حامیان موسوی هستم، مرا هم متهم کنید!
من متهم هستم به این که هنوز رفسنجانی را بزرگترین سیاستمدار کشورم می دانم و یادم نمی رود که وقتی روبه روی خبرگزاری های بزرگ دنیا در مبل فاخرش لم می داد و سوالاتشان را از موضع قدرت پاسخ می گفت، به ایرانی بودن خودم می بالیدم!
من متهمم به این که عاشق لبخند و صداقت چشمهای خاتمی شدم و به او اعتماد کردم و هرگز، حتی در اوج بحران های اجتماعی سیاسی آن دوران، ازاین اعتماد پشیمان نشدم.
من متهمم به این که آن افتخار و غروری را که شما ادعا کردید به ما مردم ارزانی داشته اید در خودم پیدا نمی کنم. من از این که آن ملوان زن انگلیسی بعد از بازگشت به کشورش، به جای اظهار خوشحالی و تشکر از شما که آزادش کردید، روسری را که در ایران به او داده بودند تا سرش کند، مثل دستمال آلوده ای روبه روی دوربین خبرنگاران نگه داشت و مسخره مان کرد، احساس غرور نکردم. من از این که شما به جای آن که بی سرو صدا به ادارات مسوول در شهرستان ها سر بزنید، همه را خبر می کنید تا ادارات و مدارس را برای استقبالتان تعطیل کنند خوشم نمی آید. باور کنید وقتی گفتید مردم ما نشاط دارند خنده ام گرفت، چون مدت هاست که به عنوان یک جوان نشاطی در خود احساس نکرده ام.
شما تورم ۴۹ درصدی دورانی را به میان کشیدید که به ادعای خودتان سیاست های اشتباه سیاستمداران پیش از شما (مثلث ادعایی تان) باعث شده بود تحریم ها علیه کشورمان شدت بگیرد و ما منزوی باشیم اما تورم امروز را در شرایطی که به گفته خودتان عزت ملی از سرتاپایمان می ریزد و کشورهای خارجی هم برای ارتباط داشتن با ما سرو دست می شکنند، چگونه توجیه می کنید؟
راستی حواستان بود که مثلث روسای جمهور قبل از شما آقایان موسوی و هاشمی و خاتمی نبودند، آقایان خامنه ای، هاشمی و خاتمی بوده اند؟

آقای رییس جمهور!
من تا امروز معتقد بودم شما دلسوزید و می خواهید به ما خدمت کنید، فقط راهش را بلد نیستید اما امروز حس می کنم دلسوزیتان هم دیگر به دردمان نمی خورد.
منبع: http://anidalton.blogfa.com/
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:7  توسط روحی  | 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنهایك همسر داشته باشد و تو مختاربه داشتن چهار همسرهستی....

برای ازدواجش  در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانیازدواجكنی...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...

او كتك میخورد و تومحاكمه نمی شوی...

او می زاید و توبرای فرزندش نام انتخاب می كنی...

اودرد می كشد و تو نگرانی كه كودك دخترنباشد...

او بی خوابی می كشد وتو خواب حوریان بهشتی را میبینی...

او مادر می شود و همه جا میپرسند نام پدر....

و هر روز اومتولدمیشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر میشود ومیمیرد...

و قرن هاست كه او؛عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میكند...

واینها همه كینه است كه كاشته میشود در قلب مالامال ازدرد...!

و این, رنج است,

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 16:54  توسط روحی  | 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...

 دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

 دوست و دوستدارت: خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:55  توسط روحی  | 

http://www.iribnews.ir/News/Photo/32969_da2a38e1-32b4-4023-8583-547da32219f7.jpg


آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود. هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند، خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم.

وقتی در آشپزخانه مشغول تهیّه ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم بودم"بیلی" پسر 6 ساله ام را در حالی که به سمت جنگل می رفت دیدم. او به آسوده خیالی یک کودک خردسال نبود. طوری قدم برمی داشت مثل این که هدف مهمی دارد. من فقط پشت او را می دیدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسیار راه می رود و سعی می کند تا جای ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقیقه ای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با این فکر که هر کاری که انجام می داده دیگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندویچ ها را درست کنم. لحظه ای بعد او دوباره با قدم هایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و این کار یک ساعت طول کشید. با احتیاط به سمت جنگل قدم برمی داشت و بعد با عجله به سمت خانه می دوید. بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم. خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمی انجام می دهد و نمی خواستم فکر کند او را کنترل می کنم. دست هایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد. آبی که شاید بیشتر از 2 یا 3 قاشق نبود.

هنگامی که دوباره به جنگل رفت، دزدکی به او نزدیک شدم، تیغ ها و شاخه های درختان با صورت او برخورد می کردند، اما هدف او خیلی خیلی مهم تر از این بود که بخواهد منصرف شود. هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار می کند، با شگفت انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بیلی به سمت آن ها رفت. دلم می خواست فریاد بکشم و او را از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچی بزرگ را با شاخ هایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، امّا به او صدمه ای نزد. حتّی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست. تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج می برد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند. وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند. هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آبی که آن را مسدود کرده بودم می رفت، او را دنبال کردم. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان جا، در حالی که آفتاب به پشت او شلاق می زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره های آبی که به آهستگی می چکیدند، دست های او را پر کند.

حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آب بازی با شلنگ آب در هفته ی گذشته و سخنرانی مفصّلی که درباره اهمیّت صرفه جویی در مصرف آب از من شنیده، کمک نخواسته بود. تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا دستان او پر از آب شد، وقتی که بلند شد و می خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسیر خود ادامه داد. من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم. هنگامی که رسیدیم، عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی سیراب کند، زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می کرد. من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگی ام یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم. وقتی قطره های اشک از صورتم به زمین می افتادند، ناگهان قطره ها، بیشتر و بیشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می گریست.

بعضی ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده و این گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد. من نمی توانم با آن ها بحث کنم، حتّی سعی هم نمی کنم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه ای کوچک که باعث نجات جان یک آهو شد !


این شیوه ی خداوند است!

آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟

این شیوه ی خداوند است!

او با شما صحبت می کند و می خواهد شما با او حرف بزنید. آیا تا به حال مستاصل و تنها شده اید، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟

این شیوه ی خداوند است!

آیا تا به حال اتفاق افتاده که به کسی فکر کنید که مدّت هاست از او خبری ندارید سپس، بعد از مدّتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟

این شیوه ی خداوند است!

آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که آن را درخواست کرده باشید دریافت کرده اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید؟

این شیوه ی خداوند است!

و از خواسته قلبی ما خبر دارد. آیا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟ نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است که در قلبتان حضور دارد!

به خداوند نگویید که چقدر طوفان مشکلات شما بزرگ و سهمگین است... به طوفان بگویید که خدای شما چقدر بزرگ و توانا است.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:55  توسط روحی  | 

دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.


پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:


لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست
باعشق : روبرت

دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و  همه آن عکس ها را که کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:


روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان.....

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 4:44  توسط روحی  | 

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟


خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:5  توسط روحی  | 


شرط بندی

 

یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !
مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .
وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:20  توسط روحی  | 

سه آمریکایی و سه ایرانی

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

 

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

 

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

 

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند.

توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 16:15  توسط روحی  |